کاش ای کاش ها، در وجودم می سوخت
کاش تمام این دردها مرا ارزان می فروخت
کاش بشود گوشه اي دنج و خلوت يافت
کاش لباسي از حرير آرامش در آن بافت
کاش میشد دلها همه سبک دوران قديم بود
کاش خدا مثل آن زمانها رحمان و رحيم بود
کاش با صدای بالها سکوت صبح شکسته میشد
کاش با بوی یاس دفتر هر روز بسته می شد
کاش پاییز وقت رفتن نقاشی اش را نمی برد
کاش بهار وقت گریه حرفهایش را نمی خورد
کاش خستگي بقچه ای خاکی در ذهن خاطره بود
کاش لبخند کنار خستگي شعری تازه مي سرود
کاش بغض ابر خاکستري اين غروب پاره ميشد
کاش فکری براي دل درمانده و بيچاره ميشد
کاش همه ی دستها گرماي خورشيد داشت
کاش آن دستها بر قلب من داغی مي گذاشت
کاش من هم دست و پاي خسته ام بسته بود
کاش بهانه اي براي آن دو بال شکسته بود
کاش پرنده در سياهي جان نمي داد و نمي مرد
کاش مرا در پرواز آخر با خود به آسمان مي برد
کاش زمين آغوش درياهايش رو مي گشود
کاش من را در آن عمق تاريکي مي ربود
کاش قاصدک همیشه نامه شادي باز مي کرد
کاش سنجاقک هم با پروانه پرواز مي کرد
کاش هیچ گلی خاری در سینه نداشت
کاش اصلا باغبان گلی با خار نمی کاشت
کاش کرم ابريشم طعمه هوسهای پرنده نميشد
کاش در رقابت نان، عقاب از مار برنده نمي شد
کاش من کوهي از کوهستان سنگي بودم
کاش همه دردهاي عالم را یکباره مي ربودم
کاش هوای عشق داشت این کوچه پس کوچه ها
کاش عابری مثل هیچ کس داشت کوچه ها
کاش یتیمی ناظر دستان پر از عطر نانی نبود
کاش به هوای دلش از نان هیچ نشانی نبود
کاش حسرت و طمع به گور و خاطره مي رفت
کاش دنيا سفيد بود و پاک، فرشي از رنگ برف
کاش گاهی شیشه در دل من آیینه میشد
کاش در شهر آیینه دل خالی از کینه میشد
کاش سنگ و آهن هم قیمت شیشه بود
کاش انصاف گاهی هم در ذات و ریشه بود
کاش زمان در جایی نای رفتن نداشت
کاش مرا در کودکی ام جای می گذاشت
کاش تپشهای من لحظه ای آرام می گرفت
کاش نفس های من عطر باران می گرفت
کاش لحظه ای خدا قلب مرا در هم می فشرد
کاش مرا سبکبال در آغوش باد می سپرد
کاش کسی به ناحق سيلی نمی خورد
کاش سه ساله در کنج خرابه نمی مرد
کاش همیشه سکوت می فشرد نای مرا
کاش سیاهی نمی شنید صدای مرا
کاش خدا مشق دل من را کتاب می کرد
کاش همه ی خیالهای بد را حباب می کرد
کاش نام و سلامی از دلی بر نمی خاست
کاش وداعی داغ کهنه بر خاطره نمی گذاشت
کاش می شد بی تو شبی از آن کوچه گذر کرد
کاش می شد بر جای خالیت حتی یک نظر کرد
کاش دلی در این دنیا دلتنگ ماهی نبود
کاش هیچکس در دنیا مسافر و راهی نبود
کاش روزی همه بدی ها می شد فراموش
کاش آتش تیکه سنگ، همان دم شود خاموش
تيکه سنگ ۲۲مرداد ۸۴